• دلم تنهـــــا بـــود ... تــو از اینجــا شــروع شـــــدی ...

  • دلم تنهـــــا بـــود ... تــو از اینجــا شــروع شـــــدی ...

  • دلم تنهـــــا بـــود ... تــو از اینجــا شــروع شـــــدی ...

  • دلم تنهـــــا بـــود ... تــو از اینجــا شــروع شـــــدی ...

  • دلم تنهـــــا بـــود ... تــو از اینجــا شــروع شـــــدی ...

  • دلم تنهـــــا بـــود ... تــو از اینجــا شــروع شـــــدی ...

قلب منی که هیچ وقت نخواستیشو به یاد بیار

باران

باران تندی میبارد
از پشت پنجره قطره ها را میبینم
که در تخت خواب برگها فرو میریزند
و با برگها میرقصند و عشق بازی میکنند

باران تندی میبارد
از پشت پنجره  بر شیشه سرما خورده اش  هاااااا  میکنم
و اسم تورا بر ابری که ساخته ام  مینویسم
اما چه فایده
که این بخار هم  دقیقا شبیه تو
آرام آرام  میرود و محو میشود ...

باران تندی میبارد
ابرهای خاکستری اشک هایشان را
 بر آسفالت های ترک خورده منفجر میکنند
من ابرهارا به خانه ام دعوت میکنم
   و چای  داغ بهار نارنج  برایشان میریزم
دستهایم را  دور شانه اشان میکشم
به انها میگویم :
 گریه نکنید درست میشود

باران برای هرکسی معنی متفاوتی میدهد
برای برگها فصل عشق بازی با قطره هاست
برای پسران شهرم قرار با معشوق هایشان
و برای چتر ها زمان انجام وظیفه
برای من اما
باران این امید را میدهد
که برمیگیردی
درست شبیه گنجشک لاغری
که هر موقع  باران میبارد
به آشیانه ی کاه گلی اش بازمیگردد

سقوط

هر روز سقوط میڪنم

اما به زمین نمیرسم،نمی افتم !

انگار زندگی ام

شڪنجه ی بی پایان گناهڪاریست

ڪه مدام ڪابوس می بیند ...